میتونم ,چطوری ,حالا ,چطوری میتونمدیشب خوابم نمیبرد

چار و ده دقیقه بود رفتم تو حیاط ، نه لباس گرمی پوشیده بودم نه چیزی . همونطوری با پیراهن کوتاه عین مسخ شده ها . یکم تو حیاط چرخیدم ، فکر کردم .. به وضعیتی که الان توش گیر کردم . البته خودم خواستم این اتفاق انقد سریع رو روالش بیفته .. بعد حالا انگار یکم پشیمون شده باشم . بگی نگی .. اره پشیمون شدم . گریه م گرفته بود . 

چطوری میتونم مامانمو بامدادو ول کنم به امون خدا و برم اون سر دنیا؟ منی که همینجا بغل گوش مم که هستن دلم براشون شور میزنه . منی که میمیرم و زنده میشم هربار بامداد بیرون میره .. چطوری میتونم یهو همه ی این دغدغه هامو کنار بزارم؟ همه رو بزارم تو فرودگاه امام و برم؟ مگه میشه؟

بعد از اونورم میخوام که برم . یه موقعیت خوب . یه زندگی خوب تر . یه آینده ی بهتر . 

حالا همه چی رو روال خودش افتاده و من حالم خوب نیست. واقعا خوب نیست . با کیارش میجنگم . با مامانم میجنگم . گریه میکنم . نمیتونم دقیق حالمو بگم . یه چیز عجیب غریبیه . اینکه میخوام برم اما نمیخوام!

کیارش باشگاه ثبت نام کرده که سریع تر لاغر بشه . فشرده . با محمد میرن . به من میگه به خرداد فکر کن . به زندگی جدیدمون .. به اتفاقایی که قراره برامون بیفته .. به کشور جدیدمون . به آدمای جدید .. من؟ معلومه که ته دلم یه هیجان ناشناخته دارم .. اما ترس .. ترس دور شدن از مامانم .. ترس مدتها ندیدن ِ مامانم .. که بعد از من دیگه کی هست که عصای دستش باشه .. اینا رو که الانم میگم گریه م میگیره .. اشکام میان همینجوری .. نمیخوام جا بزنم .. حالا که شده .. اما .. 

میدونم خداحافظی خیلی وحشتناکیو خواهیم داشت . با تمام دوستای دور و برمون .

چطوری میتونم مامانمو بغل کنم واسه آخرین بار؟

 

منبع اصلی مطلب : باد ما را با خود خواهد برد ..
برچسب ها : میتونم ,چطوری ,حالا ,چطوری میتونم
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت : سخته خیلی سخته ..