میکنم ,خیلی ,اصلن ,العاده ,بودیم ,اینا ,چیزی نزدیک ,چایی نباتامروز از اون روزاس .

از صبح تو تختم . از درد بلند میشم میشینم ، گریه میکنم ، قرص میخورم ، چایی نبات میخورم ، سعی میکنم سر خودمو گرم کنم بلکه یادم بره این دل پیچه های مزخرف و مسخره رو . نمیشه . موفق نمیشم . قرص هم که اثر نکرده هنوز .

پاپو هم خوب میدونه اینجور وقتا اصلن نباید سمتم بیاد ، یکی دو بار با احتیاط اومد که رو شیکمم لم بده بچه رو هل دادم ترسید ، الانم نمیدونم کجاس اصلن .

اگه تا غروب خوب نشم بعد از تمرین ِ کیارش ، میریم دکتر که باز از اون سرم کوفتیا بزنم که بعدش هیچی نفهمم عین منگا چشام بره . اصلن اون حالتو دوس ندارم . یادمه یه بار با کیا قهر بودم . چار ماه پیش تقریبا . حالم بد شد ، یادم نمیاد سر چی . فکر کنم باز عصبی شده بودم زده بود به دست چپم . با دوستم بودم ، رفتیم نزدیکترین درمونگاهی که تو اون مسیر بهمون میخورد . تو شریعتی پایین پل رومی . خب من همینجوریش قیافه ی سوزن و سرمو و اینا رو میبینم غش میکنم . فشارم میفته! بعد اون خانومه ی نامحترم ناشی هم برام بد سرم زد .. یعنی قشنگ اون مایع رو حس میکردم وارد رگم میشهوای خدا خیلی حس بدی بود . نمیدونم چجوری باید بگم .. حس میکردم مایع و هوا و هرچی اون اطراف بود وارد رگم میشد .. قشنگ احساسش میکردم که تا مچم میرفت .. الانم بهش فکر میکنم بدنم مور مور میشه .. بعدشم که خیلی بدجور سوزنو از تو دستم بیرون کشید . خیلی دوس داشتم یه دونه میزدم تو صورتش منتها حیف که اصلن نا نداشتم بلند شم . حتی برگشتنی هم نتونستم خودم پشت فرمون بشینم دوستم رانندگی کرد . من عین مسخ شده ها به زور چوب کبریت پلکامو باز نگه داشته بودم . بعد از اون دو بار دیگه هم زیر سرم رفتم . اما اون دو بار درمونگاه خیلی خوبی بودش! حداقل خانومه مهربون و شوخ و وارد بود . دیگه حس نمیکردم در و دیوار هم به سمت اون سوزن تو دستم کشیده میشن که برن تو . والا . حیف که درمونگاهه بسته شده . نمیدونیم چرا . بعد خب الان که به سرم فکر میکنم حس میکنم بهتره دردو تحمل کنم با چایی نبات خودمو بسازم . بهتره .

سریال شهرزادو میبینین؟ فوق العاده س . واقعا قشنگه . امشب میخوایم قسمت دهشو با هم ببینیم . البته من هنوز با این سریال اشک تمساح نریختم . منتظرم اتفاقای بدتری بیفته بلکه بتونم چار قطره اشک بریزم .

دیشب خونه ی دوستمون بودیم یکی دیگه از دوستامون میخواست امروز صبح مثل هر هفته ای که دانشگاه میره بره شمال (دانشگاهش شماله) بعد یهو حرف رفتن و اینا شد گفت بیاین همه با هم بریم . خب من و کیا دو دل بودیم شدید . چون جمعه رو باید حتما تهران می بودیم و شنبه باید چیزی نزدیک به هشت تومن ناقابل تقدیم پارچه فروشای عزیزمون بکنیم . این شد که نرفتیم . با اینکه جفتمون به یه سفر اینجوری نیاز داریم و خب همسفرامونم خیلی پایه و خوب و اوکی ان . میدونستیم خیلی خوش میگذره اما خب نشد . لعنت به این پول ِ کثیف! حالا شاید تو این هفته بریم دو سه روز ویلای آرزو اینا بمونیم . هنوز بهشون نگفتم ! خودم دارم برنامه ریزی میکنم! 

خب معلومه دارم سر خودمو گرم میکنم با تایپ کردن؟! بعد از خیلی وقته که اینقد نوشتم نه؟!

آهان یه چیز دیگه هم راجع به رفتنمونه که خب اصل موضوع و جز و فرع و همه چیش بمونه برای بعدا . فقط میخوام اینچا بنویسمش . یادم بمونه . کیا از امروز استارتشو زد . خدایا اینم از حرکت ما . ببینم خودت با بقیه ش چه میکنی :)

فعلن :*

 

+آهنگو وبلاگ عوض کردم همین الان . این آهنگ فوق العاده س . اگه اشتباه نکنم که نمیکنم موسیقیه فیلم پیانیسته . و شدیدا شدیدا این فیلمو بهتون پیشنهاد میکنم .. این فیلم فوق العاده س . من چیزی نزدیک به 7 بار دیدمش ..

 

منبع اصلی مطلب : باد ما را با خود خواهد برد ..
برچسب ها : میکنم ,خیلی ,اصلن ,العاده ,بودیم ,اینا ,چیزی نزدیک ,چایی نبات
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت : شهرزادو بخرین و ببینین لطفن